تبليغاتX
ما از نسل بارونيم
 
به ياد او که علت زيستن است و غايت رفتن ... الهه دل است و هم ديده ... و به ياد يار که هم ياد است و هم يادگار

shevreh یکساله شد...
 

 

چه زود گذشت ...
 
اولين باري که  با هم توي يه کلاس نشستيم
اولين روزاي دوستيمون
اولين اردومون
چه زود گذشتن بچگي هامون 

 و
  کوچه باغاي خاطره چه زود بي عابر مي شن
 ما  خواستيم يه خونه داشته باشيم
 واسه خاطره هامون واسه روزاي قشنگمون
 يه خونه توي يه کوچه باغ پر عابر
  با يه نسلي از بارون....
 
  ما دلمان مي خواهد
  خانه اي داشته باشيم پر دوست
  کنج هر ديوارش دوستان بنشينند
  آرام
  گل بگو گل بشنو
  هر کسي مي خواهد وارد خانه ي پر
  مهر و صفامان گردد
  شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
  شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست
  بر درش برگ گلي مي کوبيم
  و به يادش با قلم سبز بهار مي نويسيم
  اي دوست خانه ي دوستي ما اينجاست
  تا که سهراب نپرسد ديگر
   خانه دوست کجاست؟


پ.ن:کاش هميشه يادمون  بمونه اون روزي که اينقدر زير بارون راه رفتيم که خيس خيس شديم
و همه وقتايي که بارون مي ياد و باهميم
و همه وقتايي که بارون مي ياد و به ياد هميم

 

  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 درساعت10:45 بعد از ظهر توسط: آیزر 

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

من کور بوده ام...
 

من حتما کور بوده ام
اينجا ، دوباره من حرفهايت را باور مي کنم ،
اينجا ، دوباره من مي کوشم عشق را در وجودم زنده کنم.
اينجا ، دوباره من روي زانوهايم افتاده ام و دعا مي کنم
براي عشقي که مي شناختم و مي شناختي
ما هر دو مي دانيم که چه سخت است .
از عشق روي برگرداندن
چه سخت است تنها زيستن وقتي معناي تنهايي را فقط عده اندکي مي دانند .
و فقط عده اندکي مي دانند .
که عاشق شدن چيست ؟
وقتي عده اي کمتر مي فهمند
که چطور بدون عشق ورزيدن دشوار است .
من حتما کور بوده ام .
من حتما کور بوده ام
خدايا ، من را کور آفريده بودي ؟
که آنچه را داشتم نمي ديدم
آنچه واقعي بود و من به داشتنش باور نداشتم
رهايش کردم
و هرگز نکوشيدم که به او اعتماد کنم .
تمام آنچه را که به من دادي ، داشتم .
و من هرگز احساسش نکردم .
تا مرد و از ميان رفت .
فقط عده اندکي مي فهمند
به جز ما دو نفر
که هر دو مي دانيم
چه سخت است عاشق شدن
و چه سخت است از دست دادن
خدايا من را حتما کور آفريده بودي
وحتما کور بوده ام
کور ........

  پنجشنبه ششم مهر 1385 درساعت0:0 قبل از ظهر توسط: آیزر 

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


درباره ما
کوچيک که بوديم دلهاي بزرگي داشتيم حالا که بزرگيم بيشتر دلتنگيم کاش همون کودکي بوديم که حرف هاش رو از نگاش مي خوندند نه حالا که اگرفرياد هم بزنيم کسي نمي فهمه دلخوشيمون اينه که سکوت بهتر از فرياد توخاليه
آيزر


صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

نوشته هاي پيشين
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384

دوستان ما

استاد عزیز دکتر طالبیــــان
ما امامـی داریم زنده
کامپیوتـــــــــر
هرگز عاشق نشو
نکته های جالب
راه بی انتهــــــا
راه بی عابـــــر
بد دردیست جان دادن به مرداب
زمونه نامــــــرد
داداش فــــراز
اصلاح طلـــــب
سر شـاخه عشق
نگــــــاه
شهــــــر پریا
خاطرات پــس از مرگـــ
زحــــــــــــل
آدونیـــــــس
حتی اگر بـــهار نیایــــــــــد
بهانه زنــدگی
چشم اندازي به سياستـــ
رقص پروانه هـــا
کتاب و سیب
آسمان آبُــــــــی
انگلیسی یعنـــــــــی این
حــس مخملــی
عشق يه دروغ بزرگه
صد فيلــــــم
آرش نامــــه
آخرين ذرات موندن
دلشــده
به سراغ من اگر می آیید
تاب بنفشه
گفتمان
پسر کهکشانی
بخون چشمک بزن
آی آدمها
لیلی پروانه شمع خداست
راحیل
برای همیشه
آموزش ناب سخت افزار و نرم افزار
صداقت گمشده
The right things, says Evrything...
شکوفه نرگس
یه دیووووونه...
حرف دل
خلوت دل
اداهای مردانه
عرفان و شعر و اندیشه
غلامرضا تختی
منیرو روانی پور
راه باران
دختر جوون
قلم و کاغذ
شهرام نساج
وارش باران عشق و زندگی
mazandsea
شرقی
الکترونیک و مخابرات
رقص اشک
سخن عشق