امروز را به خاطر بسپار

               
امروز را به خاطر بسپار
 
فردا که از راه رسيد هيچ يادت نيست که گذشته چه زيبا بود

امروز را به خاطر بسپار
 
شايد فردا دست تقدير جور ديگري با گوي زندگيت بازي کند
 
امروز را با همه خوبيها و همه ي سختي ها بخاطر بسپار
 
فردا هيچ نمي داني چه خواهد شد....

 

رد پایی روی شن ها

 

      رد پايي  بر روي شن ها

         ديشب رويايي داشتم

         خواب ديدم روي شنها راه مي رفتم

         همراه با خود خداوند

         و بر روي پرده شب

         تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلم ديدم

         همانطور که به گذشته ام نگاه مي کردم

         روز به روز زندگيم را

         دو رد پا روي پرده ظاهر گرديد

         يکي مال من ، يکي مال خداوند

         راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت

         آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم

         در بعضي جاها فقط يک رد پا بود

         اتفاقاً ، آن محل هامطابق سخت ترين روز هاي زندگيم بود

         روزهايي با بزرگترين رنجها ، دردها ، ترسها و ....

         آنگاه از او پرسيدم :

         خداوندا تو گفتي که در تمام ايام زندگيم همراه من هستي

         و من پذيرفتم که با تو زندگي کنم

        حال چرا مرا در اين مواقع سخت تنها گذاشتي؟

         خداوند گفت :

         اي بنده من ، من به قول خود عمل کردم و ترا هرگز تنها نگذاشتم .

         آن رد پاها رد پاي من است که ديدي

         و در آن زمان من ترا بر دوش خود حمل مي کردم.


 

 

 

اگر آن روز بیاید

                 يک روز 
             

               شايد ،يک روز


                که آفتاب گيسوي نقره اي دماوند پير را نوازش مي کند 


                 در يک غريو تندر باراني 


                 در يک نسيم نوازشگر بهاري


             يک روز  


                شايد همراه پرواز پرستوي عاشق


                واژه لبخند ، به سرزمين سوخته من باز گردد


                اميد ، کوبه در را بفشارد


                و سپيدي جاي تمام اين سياهي ها را پر کند


                آن روز بر مردگان هم سياه نخواهم پوشيد

 
                حتي بر عزيزترينشان...
 

فردا ها

خواهم آمد

      امشب دلم به ياد هواي تو مي بارد 

           خيس شده ام زير اين باران
 
             لباس هاي خشکم کجاست ؟

              چمدانم را بسته ام من نيز

               به سوي تو خواهم آمد

              جذبه نگاهت افسار زده است بر قلبم

               مي کشاند مرا به آن سوي تمام حريم ها

               خواهم آمد

               باران که بند آيد

              دلم که آرام گيرد

             چشمهايم را خشک خواهم کرد

              و  بعد چمدانم را خواهم برداشت

             راه نگاه تو را پيش خواهم گرفت

             و به سوي تو خواهم آمد

             منتظر باش خواهم آمد

             با تمام احساس هاي لطيفم خواهم آمد

            بار ديگر در عمق نگاه تو غرق خواهم شد

             به سوي تو خواهم آمد

             و نگاه تو را درک خواهم کرد

            خستگي از تن بدر خواهم کرد

            من در کنار تو آرامش خواهم گرفت

           باران که بند آمد

          منتظر باش...... خواهم آمد....

باور نکن

 

سلام ؛ حال من خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور،

 که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند ...

با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم،

که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...

 

تا يادم نرفته است بنويسم :

ديشب در حوالي خواب هايم، سال پر باراني بود...

خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم،

دعا کردم که بيايي، با من کنار پنجره بماني، باران ببارد،

اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست،

رفتي پيش از آن که باران ببارد ...

مي دانم، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است!

انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است...

 

بي پرده بگويمت :

چيزي نمانده است،  !

گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است،

مي خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم ؟!

هذيان مي گويم ! نمي دانم...

 

نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد،

ساده باشد، بي کنايه و ابهام،

پس از نو مي نويسم :

سلام ! حال من خوب است،

اما....... تو باور نکن......


 

خوشبختی اینجاست

 خوشبختي حالا و اينجاست


            فردا نيست


                دور نيست


                    ديروز نيست

 
       نگاه کن

 
           خوشبختي شکوه صبح است


               همين صبحي که چشم باز مي کني

امروز را فراموش نخواهم کرد زيرا .....

آوارگان را همين بس ؛که در ارزوي سقفي محکم؛شبي مهتابي را به انتظار بنشينند                         
انسانها را همين بس؛که در مرگ انسانيت ؛حسرت کشند.
مردمان اين ديار را همين بس؛که در پي ارزويي دور بدوند.
امروز را فراموش نخواهم کرد:امروزي که باديروز و فردا پيوند خواهد خورد.
امروزي که شايد فردايي را به دنبال نداشته باشد.
بر گرد اين خاک غريب؛پنجه هاي خونين عشق؛به ياد فرهاد بر صخره هاي سنگي کشيده مي شود.
تو اين احساس لطيف را درک مي کني؟
من در اين گرداب غرق مي شوم ؛به اميد دستي ياري رسان...
پروانه خيالم هر چه بيشتر بر گرد اين شمع اوج مي گيرد و بيشتر مي سوزد اما چه فايده که عادت پروانه شمع است و ترک عادت دوري از وصال...
امروز را فراموش نخواهم کرد.
امروز من به فردا مي نگرم...به صبحي نو...به صفحه اي دست نخورده و به شعري سروده نشده.
امروز من در خيالم کلافي مي بافم تا هر پيچشش ان تو را به ياد من بياندازد.
امروز ارامشم را به تو هديه مي کنم...تويي که ارامشم را ربودي!
امروز را باور مي کنم با تمام ناباوريهايم.
امروز را فراموش نخواهم کرد زيرا اميد ديروز من است....

 

یادمون باشه.......

يادمون باشه :
نگاهي نکنيم که دل کسي بلرزه و خطي ننويسيم که کسي رو آزار بده
و حرفي نزنيم که دلي رو بشکونه
و روزگار فقط دل ما نيست
و ببخشيم چون دل شکسته مهربون تره
و به ياد داشته باشيم بدترين لحظه هامون هميشه با کسيه که يه روز بهترين لحظه ها رو باهاش داشتيم و سعي کنيم
مشتمونو واسه هر کسي وا نکنيم

      

 


 

غزل غربت

 

خانه به دوش فنا ، در شب طوفاني ام

داغ کدامين خطا ، خورده به پيشاني ام؟

 

همسفر بادها ، رفته ام از يادها

فاصله اي نيست تا لحظهٌ ويراني ام

 

خوب ، نه آن خوب ، تا به بهشتم بري

زشت ، نه آن گونه زشت ، تا که بسوزاني ام

 

سايه اهريمن است ، يا شبحي از من است

اين که نفس مي کشد ، در من پنهاني ام

 

کولي زلفت شبي ، خيمه در اين دشت زد

آه که تعبير شد ، خواب پريشاني ام

 

در شب غربت مپرس حال خراب مرا

يکسره طوفاني ام ، يکسره باراني ام

 

تنها زیر باران

 دوباره سر به سرم مي گذارد اين باران

           
به دست شعر ترم مي سپارد اين باران


خداي من چه سرآغاز روشني دارد

 
هميشه مي شود ببارد اين باران ؟


چه خوب با من تنها ، تنها و خسته تا کرده

 
چه خوب شعر مرا مي شمارد اين باران


چقدر حرف زمين را قشنگ مي فهمم


چقدر ميل به آيينه دارد اين باران

بدست گرمي سبزش هميشه محتاجم


هميشه دست مرا مي فشارد اين باران


به زير چتر آفتاب خواهم رفت


براي تازه تر شدن ،مي گذراد اين

باران !!! ؟                                         

تا کهکشان مهرباني چند ستاره مي سوزد؟

 


تا کهکشان مهرباني چند ستاره مي سوزد؟

يوسف؛عزيز مصر؛مردم را از قحطي نجات داد....اميد به

زندگي و شاد زندگي کردن را به مردم هديه کرد.


خدايا عزيز ما چه کسي ست تا ما را از قحطي عشق و

عاشق شدن نجات بخشد...


دلهاي سوخته از بيوفايي را التيام بخشد...از محبت و

صداقت بگويد ...

عشق را در چهار چوب قلب معني کند نه در چهار چوب

هوس!


هر چه مي گردم به کسي نمي توان اطمينان کرد.


در نگاه کسي؛هيچ چيز را نمي توان خواند...نگاه ها

همه ار ني ني بي تفاوتي و پوچي پر است.


انسانها از هيچ چيز خود نمي گذرند الا عشق!!!


ثروت حقيقي مهرباني در فقر خودخواهي غرق شده.


در اغاز سفر به اميد رسيدن ميرانيم تندتر وتندتر ؛غافل از

حقيقت هرگز نرسيدن.

ميرانيم به اميد ديرتر رسيدن و ناگهان ميرسيم به آخر

خط؛خسته و ارزومند با دلي بي الايش و مالامال از

شادمانه زندگي کردن.


اي عزيز ميداني هيچ اتشي هيچ نيستاني را انچنان

نسوخت که دوري از تو چشمان هستي را سوخت.


کوير دل سپردن ؛لحظات تلخ و شيرين رويا؛غزل غربت با

لبي تشنه از باران عشق همه وهمه در ارزوي وجود

مهربانت بي قرارند.


مي گفتي:

دل دادن اسان و دل بريدن چه سخت است اما بيا و ببين

دل بريدن ها چه آسان و عشق بر باد دادنها چه آسانتر...


گريه من قلبم را رسوا کرد ...کاش ديده بودي در پس

پرده اشکم ؛قلب عاشقم هنوز سو سويي مي زند ...


کاش مي امدي

چون تويي که مي داني براي مهرباني

هنوز هم دير نيست.

 
 
 

ای کاش

     کاش خاصيت لحظه هاي شاد را داشتم 
                             

            خاصيت طعم ميوه ها را

           "هيچ شدن "

            و ديگر ياد آمدني در کار نبود ....