تا کهکشان مهرباني چند ستاره مي سوزد؟
يوسف؛عزيز مصر؛مردم را از قحطي نجات داد....اميد به
زندگي و شاد زندگي کردن را به مردم هديه کرد.
خدايا عزيز ما چه کسي ست تا ما را از قحطي عشق و
عاشق شدن نجات بخشد...
دلهاي سوخته از بيوفايي را التيام بخشد...از محبت و
صداقت بگويد ...
عشق را در چهار چوب قلب معني کند نه در چهار چوب
هوس!
هر چه مي گردم به کسي نمي توان اطمينان کرد.
در نگاه کسي؛هيچ چيز را نمي توان خواند...نگاه ها
همه ار ني ني بي تفاوتي و پوچي پر است.
انسانها از هيچ چيز خود نمي گذرند الا عشق!!!
ثروت حقيقي مهرباني در فقر خودخواهي غرق شده.
در اغاز سفر به اميد رسيدن ميرانيم تندتر وتندتر ؛غافل از
حقيقت هرگز نرسيدن.
ميرانيم به اميد ديرتر رسيدن و ناگهان ميرسيم به آخر
خط؛خسته و ارزومند با دلي بي الايش و مالامال از
شادمانه زندگي کردن.
اي عزيز ميداني هيچ اتشي هيچ نيستاني را انچنان
نسوخت که دوري از تو چشمان هستي را سوخت.
کوير دل سپردن ؛لحظات تلخ و شيرين رويا؛غزل غربت با
لبي تشنه از باران عشق همه وهمه در ارزوي وجود
مهربانت بي قرارند.
مي گفتي:
دل دادن اسان و دل بريدن چه سخت است اما بيا و ببين
دل بريدن ها چه آسان و عشق بر باد دادنها چه آسانتر...
گريه من قلبم را رسوا کرد ...کاش ديده بودي در پس
پرده اشکم ؛قلب عاشقم هنوز سو سويي مي زند ...
کاش مي امدي
چون تويي که مي داني براي مهرباني
هنوز هم دير نيست.