آن روزها جمعه ها نام تو را داشتند ، نام زيباي تو را و هنوز تيرکهاي فلزي بر روي بام ها سبز نشده بود و کسي انتظار آمدنت را "رسوبات کهن "نمي دانست.
وقتي به شبهاي جمعه مي رسيديم ، پدرزود به خانه مي آمد . اول غروب کنار حوض زانو مي زد و دست مي برد در آب زلال .بعد روي تخت چوبي کنار درخت سيب سجاده اش را پهن مي کرد و زير آسمان خدا قامت مي بست .
بعد از نماز شروع مي کرد با تو حرف زدن . من مي شنيدم و گونه هاي خيسش را مي ديدم .
وقتي نان و پنير شامش را مي خورد رو مي کرد به ما و مي گفت :امشب را زود بخوابيد ، فردا جمعه است ،شايد همان روز باشد .
درست مثل شبهايي که مي خواست سفر کند آخرين سفارش ها را به مادر مي کرد و حساب نانوا و بقال را به يادش مي انداخت .
شبهاي تابستان ما روي همان تختهاي چوبي دراز مي کشيديم و چشم مي دوختيم به آسمان و شهابهايي که از گوشه اي به گوشه اي ديگر مي دويدند.
نگاه به ستاره هاي ريزو درشتي که اينک در آسمان شهر گم شده اند، همه غرور و تکبر ما را مي شست و ما کوچک مي شديم . کوچک و خاضع .تا جايي که بسم اللهي مي گفتيم و مي خوابيديم.
در خنکاي سحر ،آواي نماز پدر مارا از خواب بيدار مي کرد و ما نمي دانستيم تن به شيريني خواب بسپاريم يا جان به گوارايي نماز.
بعد از نماز پدر کتاب دعاي قديمي اش را باز مي کرد و با تو هم سخن مي شد که :
"...هذا يوم الجمعه و هو يومک "
و اين روز جمعه است و روز توست که در آن آرزومند آمدنت هستيم و اميدواريم تا بيايي و گره از کار مومنان بگشايي و با شمشيرت کافران را از سر راه برداري .
و انا يا مولاي فيه ضيفک و جارک ...
اي مولاي من ، در اين روز من مهمان توام و پناهنده تو و تو مولاي بخشنده اي از خاندان بخشندگان .اينک که از جانب خدا به مهمان نوازي و پناه دادن به بندگان فرمان يافته اي ، مرا به مهماني خويش بپذير و پناهگاهم باش .
حالا سالهاست که پدر رفته است . نه آن حياط نقلي کوچک برايمان مانده است و نه آسمان پر ستاره بر سر شهر سايه دارد .
پدر تا جمعه عصر چشم به در مي ماند ، چند باري تا دم در مي رفت ، سري به کوچه مي زد و با چشم از در و ديوار کوچه و از نگاه رهگذران خبر مي گرفت و عصر دلگرفته و مغموم گوشه اي مي نشست و اين شعر حافظ را زير لب مي خواند :
زهي خجسته زماني که يار باز آيد
به کام غم زدگان غمگسار باز آيد
به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار باز آيد
حالا جمعه هاي ما نام تو را ندارند که هيج روز با نام تو مبارک نيست . حالاجمعه ها عصر ، در گرداب پنج کانال غرق مي شويم تا آن غصه ملموس عصرهاي جمعه را به خود راه ندهيم .
حالا کسي تو را حس نمي کند .کسي تو را نمي بيند ، کسي با تو حرف نمي زند . کاش با تو مي شد هم سخن شد ، مانند پدر .
راستي کتاب دعاي پدر چه شد ؟
کاش مي شد دوباره شبهاي جمعه شبهاي بازگشت و نيايش شود .
کاش فاصله ما با تو اندک مي شد و مثل آن روزها ، تنها به اندازه چهل روز آب و جارو کردن جلوي خانه با تو فاصله داشتيم .
کاش مي دانستيم که انتظار تو انتظار همه خوبيهاست .
کاش مي شد دست کم مي دانستيم :"نام آن پرنده غمگين کز قلبها بگريخته ، ايمان است......

نیمه شعبان مبارکتون باشه . امیدواریم حداقل امسال بیاد . گرچه فراموش شده ......