تولد مولا علی مبارک

این پست تقدیم می کنیم به همه باباهایی که زنده اند و ایشالله همیشه باشند و 

 باباهایی که نیستن اما روحشون همیشه با ماست . باباهای مهربون روزتون مبارک...

سخني در پرده...


دخترم با تو سخن مي گويم
گوش کن با تو سخن مي گويم
زندگي در نگهم گلزاريست
و تو با قامت چون نيلوفر
شاخه ي پر گل اين گلزاري
من در اندام تو يک خرمن گل مي بينم
گل گيسو _ گل لبها _ گل لبخند شباب
من به چشمان تو گلهاي فراوان ديدم
_گل تقوا
_گل عفت
گل صد رنگ اميد
_ گل فرداي بزرگ
گل دنياي سپيد
مي خرامي و تو را مي نگرم
چشم تو آيينه فرداي من است
تو همان خرده نهالي که چنين باليدي
راست ، چون شاخه سرسبز و برومند شدي
همچو پر غنچه درختي ، همه لبخند شدي
ديده بگشاي و در انديشه گلچينان باش
همه گلچين گل امروزند
همه هستي سوزند
کس به فرداي گل باغ نمي انديشد
آنکه گرد همه گلها به هوس ميچرخد
_ بلبل عاشق نيست
_ بلکه گلچين سيه کرداريست
_ که سراسيمه دود در پي گلهاي لطيف
تا يکي لحظه بچنگ آرد و ريزد بر خاک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک
تو گل شادابي به ره باد مرو
غافل از باغ مشو
اي گل صد پر من !
با تو در پرده سخن مي گويم:
گل چو پژمرد ه شود جاي ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
کس نگيرد ز گل مرده سراغ
دخترم ! با تو سخن مي گويم :
عشق ديدار تو بر گردن من زنجيريست
و تو چون قطعه الماس درشتي کمياب
گردن آويز بر اين زنجيري
تا نگهبان تو باشم ز ((حرامي)) هر شب
خواب بر ديده ي من هست حرام
بر خود از رنج بپيچم همه روز
ديده از خواب بپوشم همه شام
دخترم ، گوهر من
گوهرم ، دختر من
تو که تک گوهر دنياي مني
دل به لبخند ((حرامي)) مسپار
دزد را دوست مخوان
چشم اميد به ابليس مدار
ديوخويان پليدي که سليمان رويند
همه گوهر شکنند
ديو کي ارزش گوهر داند ؟
_ نه خردمند بود
_ آنکه اهريمن را
از سر جهل ، سليمان خواند
دخترم اي همه ي هستي من
تو چراغي ، تو چراغ همه شبهاي مني
به ره باد مرو
تو گلي دسته گلي صد رنگي
پيش گلچين منشين
تو يکي گوهر تابنده ي بي مانندي
خويش را خوار مبين
آري اي دخترکم ، اي سراپا الماس
از ((حرامي )) بهراس
قيمت خود مشکن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس                    

                                                       مهدي سهيلی

  ایشالله اونی باشیم که پدرامون می خوان...

 

همیشه آخرین بار است !!


هميشه، آخرين بار است و چه كسي مي تواند بگويد كه نيست!
موضوع اين است كه ما آدم ها بيشتـــر اوقات در توهم گـــام مي زنيم و فــكرمي كنيم هميشه هستيم و هستند، زنده خواهيم بود و زنده خواهند ماند، فرصت داريم و فرصت دارند

ما آدم ها فكر مي كنيم كه هميشه فرصت جبران كردن داريم و هميشه مي توان از چشم ها شعر مهربانانه اي خوانده هميشه دست ها براي ما گرم مي مانند و هميشه    مي توان به كسي دل بست و برايش دلتنگ شد.
و نمي دانيم كه هميشه "شايد" اين آخرين بار باشد!
آخرين باري كه مي توان در اين لحظه گام زد!
آخرين باري كه مي توان اين فرصت را از آن خود كرد!
آخرين بــاري كه مي توان سلامــي كرد، جوابي شنيد، ســر به روي شانه اي گذاشت، گره اي باز كرد، دلي را شاد، اندوهي را كم و محبتي را مضاعف! و شايد اين آخرين باري است كه مي توان به "او" انديشيد.
و ما آدمها نمي دانيم!
مثل خيلي چيزهاي ديگر كه نمي دانيم !!
واقعيت اين است كه ما آدمها غافلانه زندگي مي كنيم، ناهشيار، مست، ســر به هوا و گاه نمي بينــيم ...      
نمي شــــنويم ... حــس نمي كنيم و در نمي يابيم.
در اين جهان كه از صدر تا ذيلش گرفتار نسبيتي تمام عيار شده،
"مرگ" هنوز قطعي ترين چيزهاست!
و عجيب نيست كه ما آدم ها قطعي ترين چيزها را فراموش كرده ايم. زيرا كه اگر "مرگ آگاه" بوديم، ديگر تلخ نمي گفتيم و تند نمي رانديم و خاطري را آزرده نمي كرديم و دست بر زخم نمي گذاشتيم.
با او كه بهار خاطره هاست؛ پيمان «مهرباني» مي بستيم و بر عهد خود وفادار مي مانديم!!
زيرا كه مي دانستيم:
"شايد اين آخــرين بار باشد و چه
كسي مي تواند بگويد كه نيست؟!!!"

تو اين ماه اگه دعا مي کنين ما رو فراموش نکنين....