shevreh  یکساله شد...

 

 

چه زود گذشت ...
 
اولين باري که  با هم توي يه کلاس نشستيم
اولين روزاي دوستيمون
اولين اردومون
چه زود گذشتن بچگي هامون 

 و
  کوچه باغاي خاطره چه زود بي عابر مي شن
 ما  خواستيم يه خونه داشته باشيم
 واسه خاطره هامون واسه روزاي قشنگمون
 يه خونه توي يه کوچه باغ پر عابر
  با يه نسلي از بارون....
 
  ما دلمان مي خواهد
  خانه اي داشته باشيم پر دوست
  کنج هر ديوارش دوستان بنشينند
  آرام
  گل بگو گل بشنو
  هر کسي مي خواهد وارد خانه ي پر
  مهر و صفامان گردد
  شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
  شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست
  بر درش برگ گلي مي کوبيم
  و به يادش با قلم سبز بهار مي نويسيم
  اي دوست خانه ي دوستي ما اينجاست
  تا که سهراب نپرسد ديگر
   خانه دوست کجاست؟


پ.ن:کاش هميشه يادمون  بمونه اون روزي که اينقدر زير بارون راه رفتيم که خيس خيس شديم
و همه وقتايي که بارون مي ياد و باهميم
و همه وقتايي که بارون مي ياد و به ياد هميم

 

من کور بوده ام...

 

من حتما کور بوده ام
اينجا ، دوباره من حرفهايت را باور مي کنم ،
اينجا ، دوباره من مي کوشم عشق را در وجودم زنده کنم.
اينجا ، دوباره من روي زانوهايم افتاده ام و دعا مي کنم
براي عشقي که مي شناختم و مي شناختي
ما هر دو مي دانيم که چه سخت است .
از عشق روي برگرداندن
چه سخت است تنها زيستن وقتي معناي تنهايي را فقط عده اندکي مي دانند .
و فقط عده اندکي مي دانند .
که عاشق شدن چيست ؟
وقتي عده اي کمتر مي فهمند
که چطور بدون عشق ورزيدن دشوار است .
من حتما کور بوده ام .
من حتما کور بوده ام
خدايا ، من را کور آفريده بودي ؟
که آنچه را داشتم نمي ديدم
آنچه واقعي بود و من به داشتنش باور نداشتم
رهايش کردم
و هرگز نکوشيدم که به او اعتماد کنم .
تمام آنچه را که به من دادي ، داشتم .
و من هرگز احساسش نکردم .
تا مرد و از ميان رفت .
فقط عده اندکي مي فهمند
به جز ما دو نفر
که هر دو مي دانيم
چه سخت است عاشق شدن
و چه سخت است از دست دادن
خدايا من را حتما کور آفريده بودي
وحتما کور بوده ام
کور ........