shevreh یکساله شد...
چه زود گذشت ...
اولين باري که با هم توي يه کلاس نشستيم
اولين روزاي دوستيمون
اولين اردومون
چه زود گذشتن بچگي هامون
و
کوچه باغاي خاطره چه زود بي عابر مي شن
ما خواستيم يه خونه داشته باشيم
واسه خاطره هامون واسه روزاي قشنگمون
يه خونه توي يه کوچه باغ پر عابر
با يه نسلي از بارون....
ما دلمان مي خواهد
خانه اي داشته باشيم پر دوست
کنج هر ديوارش دوستان بنشينند
آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسي مي خواهد وارد خانه ي پر
مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبيم
و به يادش با قلم سبز بهار مي نويسيم
اي دوست خانه ي دوستي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست کجاست؟
پ.ن:کاش هميشه يادمون بمونه اون روزي که اينقدر زير بارون راه رفتيم که خيس خيس شديم
و همه وقتايي که بارون مي ياد و باهميم
و همه وقتايي که بارون مي ياد و به ياد هميم
