آسوده بخواب...

شبگردي مي‌کنم. اما صداي نفس‌هايت را از پشت

 هيچ پنجره و ديواري نمي‌شنوم. آسوده بخواب نازنينم،

 شهر در امن و امان است ... تنها خانه‌ي من است که در آتش مي‌سوزد...

 

حصار


به هر چه دست مي آويزم حصاري است
 ميان من و آنچه مي خواهم

سالهاست که مي جنگم براي دريدن اين حصار
مي گويند اين حصار ها هميشگي است ....

اما
من به اين مي انديشم که ميتوانم
آري من مي توانم...
من روزي اين حصارها را خواهم دريد .....
آنوقت خواهند ديد من پرواز مي کنم به سوي هر آنچه سالها خواسته ام.....