خورشید پنهان

پيشترها ، مهر آشنا !!
در سرخي شفق ، اشک تو مي شکست
بود آشکار برق نگاهت در آينه
بر بوم برگ ، نقش شميم تو مي نشست
اما دريغ و درد ، خورشيد بي نشان
در سردي خزان ، نام تو مرده است
تنهايي تو را،
اين روزها غروب هم از ياد برده است...